تبليغاتX
میدان باده نوشان


سمفوني شماره پنج «گوستاو مالر»... .
نه اينکه من آدم خيلي باکلاسي باشم؛ يک کالکشن از موسيقي​ کلاسيک را دانلود کرده​ام و گاه​به​گاه گوش مي​دهم. 
اين يکي دلم را برد.
خودِ خودِ من است... منِ الان. آرامش ِ بهت... غمِ جاري در بي​اتفاقي... .
مالرِ کوچکِ کنار صندلي، به من بگو چطور بنويسم. به من بگو چطور هر نوشته​اي در نظرم پست و پوچ نيايد. 

برايم موسيقي کلاسيک بگذاريد... به من سي​دي موسيقي کلاسيک کادو بدهيد... برايم از «موومان» و «ساختار» موسيقي کلاسيک بگوييد... به من ياد بدهيد... چقدر احساس مي​کنم اگر بدانم چي به چي است در اين قطعه(ها)، مي​توانم بنويسم. مي​توانم ربط دهم نوشته​هاي پراکنده خوب​ام را و يک کل بسازم... .
مالر، گفته بودي هيچ کس سمفوني پنجم​ات را درک نمي​کند... من پس چرا آويزان​ام؟ چرا فکر مي​کنم روايتي هست در اين موسيقي که مي​شود به واژه نوشت... . 
نمي​توانم بنويسم و در سرم آواي هزار حزن پهن مي​شود.
کمکم کنيد بنويسم.
مالر؟

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی |

اس​ام​اس مي​آيد که داداشِ «شين» مرد. يخ مي​کنم.
مي​خوابم.
خواب داداش​ام را مي​بينم. گريه مي​کند و ليوان​هاي شيشه​اي را برمي​دارد و مي​کوبد توي سرش. مي​ترسم. تهِ​ دلم توي خواب خالي مي​شود.
مامان زنگ مي​زند. از خواب مي​پرم. از بمب حرف مي​زند. انفجار. دور و برم را نگاه مي​کنم. دنبال داداش مي​گردم با ليوان​هاي شيشه​اي. قطع مي​کنم. مي​روم در اتاق داداش را باز مي​کنم. خواب است. هست. بمب؟
هماهنگ مي​کنم با بچه​ها؛ دسته​گل و مسجد. صدايم بي​احساس است. 
کامنت مي​گذارم توي فيس​بوک. زير عکس​هايي که تگ شده​ام. «:))». من که نمي​خندم؟ من که سکون​ام و سکوت.
من چقدر، ما چقدر... .

يک روز بيايد، اميد، که خط بين کابوس و صبح، معلوم باشد. 

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی

يک روز تسکين​دهنده هم لابد بايد باشد جايي براي ما. اين ترکيب تسکين​دهنده هم تازه افتاده روي زبانم. بس که ويرجينيا توي «به​سوي فانوس دريايي» مي​گويدش و خداي من، الان حتا يادم نمي​آيد واژه انگليسي​اش چه بود. مهم هم نيست. لااقل الان مهم نيست؛ وقتي خسته​ام و الکي​الکي​ دارم مي​نويسم. 
چقدر دلم مي​خواست همه چيز را، همه اين جزئيات ريز را که خراشم مي​دهند به کسي بگويم. هاه. چند هفته پيش اما، که نشستم روي مبل دفتر خانم روان​شناس، ديدم آن​قدرها هم دلم نمي​خواهد اين جزئيات را بلندبلند بگويم. گفت:«چرا مکث مي​کني ميان حرف​هايت؟» پيچاندمش. ديگر هيچ​وقت به خانم دکتر سر نزدم. بهانه​ام اين بود که بي​کارم و بي​پول. هاه. بهانه. 
«پي​پر ريوير» يک روز خدا، چندصد سال پيش، داسي مي​گيرد دست​اش و مادر و خواهر و برادرش را مي​کشد. فوکو هم چندين سال بعد با يک عده ديگر مي​نشينند دور هم در اين​باره تحقيق مي​کند و حاصل​اش مي​شود کتابي که ترجمه هم شده. بخشي از کتاب، نوشته پي​ير است. مدام مي​گويد(مي​نويسد) از يادآوري، از نوشتن اين جزيئات ريز، خجالت مي​کشد. تمام اين چند خط را نوشتم که بگويم، با تمام وجودم مي​فهمم او چه مي​گويد. کلن نوشته​​اش شاهکار است. خودش اما؟ خشم​اش اما؟ نمي​دانم. چرا مي​دانم. جواب خشونت، خشونت نيست. نه جنگ، نه فقر، نه دروغ، نه دزدي، که خشونت کثيف​ترين پديده موجود در اين جهان است - از نظر منِ الان يعني-. 
چقدر خوابم مي​آيد. چرا دارم اينها را مي​نويسم؟ 
مي​خواستم فقط بيايم بگويم يک روز تسکين​دهنده هم بايد باشد، جايي. همين. چرا از اينجا سردرآوردم. اين همه جمله؟ چرا؟ چرا مي​نويسم؟

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی |

تمام روز تکرار کردم با خودم که گم شده است، چيزي، جايي، که هيچ​گاه ديگر، هيچ​چيز، جاي​اش را پر نخواهد کرد و خيره​خيره نگاه کردم به دوست​ام توي آرايشگاه که موهايش را رنگ و مادرش بغل​اش مي​کرد و خوشحال بودند و مي​خنديدند و من خيره​خيره بودم فقط و چنگ مي​زدم به اين چند جمله؛ چنگ، جنگ، منگ، انگ؟... .
آمدم خانه؛ کتاب حسين را باز کردم، ديدم نوشته جا مانده است، چيزي، جايي... . نه حسين. گم​ شده است. جا نمانده. اگر جا مانده بود، اگر مي​دانستي کجاست، اگر اصلن مي​دانستي چيست، برمي​گشتي و برش مي​داشتي. خب؟

پ.ن: اين پست​ها، نه يعني باز اينجا مي​نويسم. اينها يعني سرم باد دارد.

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی

خنده​ام گرفته از اين همه هيجان. خوشحالم؛ «ماريو بارگاس يوسا»، سرانجام نوبل ادبيات را گرفت. نت چند کلمه​اي گودر نتوانست خالي​ام کند. بايد جايي مي​نوشتم. مي​نوشتم که چقدر خوشحالم. که چقدر در اين سال​ها «جان ناخرسند»م، با واژه​هاي او آرام گرفته است. که اصلن چقدر عوض شده​ام؛ از آن روزي که «سال​هاي سگي» را دست گرفتم و پانزده​سالگي​ام جايي در ميان دنياي تيره و تار، دنياي خشن کتاب گم شد. که چقدر در اين سال​ها دنبا​ل​اش بوده​ام؛ چه مي​گويد، چه مي​نويسد و ... . که چقدر در اين دنيا همه چيز به دليلي اتفاق مي​افتد و من همين اواخر «گفت​وگو در کاتدرال» را خواندم؛ کف دست​هايم عرق مي​کرد و گلويم خشک مي​شد از اين همه شباهت که ميان روزهاي ابريِ پر از ظلم تاريخ وجود دارد و معجزه قلم نویسنده​اي که اين روايت پر و پيمان را اين​قدر محکم و اين​قدر خلاقانه نوشته است. که به خاطر وجود همچنين آدمِ باوقار و خوش​سيمايي در جهان است و که سرم را بالا مي​گرفتم و مي​گفتم نقد نوشتن، تخصص مي​خواهد و علاوه بر آن وجهه​اي از جنس هوش، که آدم بتواند نقد مفصلي - «عيش مدام»- را بنويسد و خواننده هي خسته نشود، آدم هي شيفته نويسنده مورد بحث - فلوبر- شود و منتقد؛ توامان. که اصلن انرژي دارم الان که تمام اينها را دارم يک​نفس مي​نويسم. بايد بنويسم. خلاصه اما مي​شود کرد؛ دوست​دارم اين مرد باهوشِ خوش​فکر را که حضورش در تمام روزهاي قدکشيدن​ام بود و هست؛روزهاي «درک هستی آلوده زمین» شاید، شايد. که اين مرد از جنس ادبيات است و اصيل. که چين​هاي دور چشم​اش را گره مي​زنيم به نگاه خندان و فکر تر و تازه​اش و نگران نمي​شويم. مبارک باشد. مبارکمان باشد.

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی |

شايد فکر خوبي نباشد. شايد هم باشد. اينجا نمي​نويسم. تا مدتي لااقل. ننوشتن​ام به خاطر خستگي نيست يا اين دليل​هاي هميشگي وبلاگ​نويس​ها. اتفاقن برعکس. نمي​نويسم تا هر وقت که دست​ام لرزيد براي نوشتن در اينجا، دل​ام تنگ شد، يادم باشد که به سي و هشت دقيقه تلفن امشب فکر کنم. آها... همين است. دقيقن. از «ميدان باده​نوشان» استفاده مي​کنم تا يادم بماند که فکر کنم به... . من بيست ساله​ام. راه، احتمالا طولاني​ست. اما...اما... به قول شاملوي نازنين؛ «زندگي به طرز بي​شرمانه​اي کوتاه است.» من اين زندگي را هدر، به باد، به آب و به هيچ​کس نخواهم داد. برويد کنار، کوتوله​هاي قانع ِ دل​خوش؛ مي​خواهم فکر کنم. 

تا يک هفته يا يک ماه، يا يک سال يا... .

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی |

يک خط نوشته بودم که پاک شد. خطاب​ام به خدا بود که فکر کنم خودش خواند و گرفت.

يک عدد ديوان حسين جانِ منزوي، رسيد دستم امشب؛ ناگهاني. مانده بودم که ادامه اين پست را چه بنويسم. گفتم بيا و تو بگو:
«آزرده​ام، آزرده​ام از اين عمر نفس​گير
اين تهمت​آلوده به بدنامي و تحقير
....
گفتم چه به هنگامي و هنگامه نه در کار
دير آمدي اما تو هم اي ناب​ترين دير!»


نگاه مي​کنم. به اين سرعت کندِ اينترنت. به اينکه گودر هم بالا نمي​آيد و حال فيلترشکن نيست حتي. ترجيح مي​دهم بروم سراغ قسمت دي​وي​دي بعدي اين سريال جديد. حسين منزوي هم آن کنار هر از گاهي زمزمه کند «چه به هنگامي و هنگامه نه در کار» و من نفسم بند بيايد... و جهان سوم شايد جايي است که پاي آدم​هايش خسته است. خيلي هم. نگاه مي​کنند فقط. 


+ تاريخ ساعت نويسنده گلی
همين است ديگر، اصلن يکهو مي​رود روي اعصاب آدم؛ آن از پاسپورت ايرانيِ «سعيد جراح» عراقي در «Lost» و اين هم از اين يکي؛ «Six feet under». 
در قسمت هفتم از سيزن اول، يک سرباز جوان آمريکايي که در جنگ عراق شرکت کرده، مي​ميرد. برادرش مخالف خاک​سپاري او به شيوه نظامي است. خلاصه مي​روند سر وسايل به جا مانده از او و مي​بينند که بله، آقا حسابي براي کاري کرده که ارزش قائل بوده و از اين حرف​هاي هميشگي(سريال،آمريکايي است. انتظار که نداريد سرباز شرکت کرده در جنگ عراق، خداي ناکرده ناراضي و سرخورده باشد). حالا مسئله اين است که وقتي دوربين کلوزآپ ِ وسايل پسرک را مي​گيرد، ميان​اش يک بسته مي​بينيم که روي​اش نوشته « مغز پسته​اي ممتاز». بله. واژه​هايي از همين زبان قندانه که به بنگاله هم مي​رود. چه کسي اهميت مي​دهد که عراقي​ها، عرب​اند و اصلا «پ» ندارند. 
مي​دانم. مي​دانم که اين کشور گربه​اي، براي خيلي​ها، براي اين تين​ايجرهاي خوشحال آمريکايي و اروپايي فرقي با بقيه کشورهاي عربي و خاورميانه ندارد. - حالا شايد با اين اتفاقات اخير، يک اتفاقات اندکي افتاده باشد- اما به هر حال، من، فقط، گاهي، دلم مي​گيرد از اين بي​توجهي. ياد«مهسا» مي​افتم؛ دخترک خجالتي سال​هاي دبيرستان؛ که هيچ​کس محل​اش نمي​گذاشت. حتي يک روز که غش کرد به خاطر مرض قندش، تا يک ساعت بعد کسي نفهميد. «مهسا» دورافتاده بود. کسي اهميتي نمي​داد چرا صورت «مهسا» اينقدر بي​​جان است هميشه. «مهسا» مساوي بود با ديوار؛ هست. اما اين​قدر بودن​اش عادي، بي​اهميت، بي​ويژگي خاصي است که انگار... نيست. اين​طور کشور ديوارواري داريم ما. 

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی |

*تبصره: در مقابل تمام جمله​هاي پاراگراف اول که کلي​ست، يک «من فکر مي​کنم» به قرينه معنوي حذف شده؛ ادعايي نيست و به طبع، سرزنشي هم در مقابل. کلن تنها ارزش اين نوشته براي روشن کردن ذهن خود نويسنده است.


يعني به فرض که انسان، يا ذهن انسان يک تلق است و وظيفه​اش عبور ِ حضور هر آنچه در اطراف وجود دارد. بعضي آدم​ها اين فرآيند را تنها با «رد کردن» مي​گذراند؛ بي​تغيير. يعني آن حضور ِ مرئي يا نامرئي، همان​طور که بود به جهان بازگردانده مي​شود يا به انباري ذهن فرد سپرده. حالا آدم​هاي ديگري وجود دارند که اجازه عبور ِ خالي به پديده​ها نمي​دهند. موزون​اش مي​کنند، مي​شود شعر. پر و بال​اش مي​دهند و آدم​​هايي در شهرِ ذهن​شان مي​سازند و اسم​اش را مي​گذارند داستان، رمان، نوول، هر چه. موسيقي مي​نويسند، نت​ها روي هم قطار مي​شوند تا حضور ِ فرضن «شکست عشقي» يا اصلن بگيريم يک «بي​احساسي مفرط» يا «خلا» يک موزيسين را ترجمه کنند به زبان ذهني -تلقي- آن هنرمند دل​شکسته يا دل​خسته. بعد آدم​هايي پيدا مي​شوند در شرايط مشابه که خودشان توانايي اين تبديل را ندارند و شيفته آن آهنگ مي​شوند. و هميشه داستانِ هنر سر کشف هارموني خوشايندي براي آن ثانيه​هاي عبور بوده؛ هارموني واژه​ها، هارموني نت​ها، هارموني رنگ و بوم، هارموني تراش سنگ و ... .
آشفتگي ذهن من، اين روزها بر سر همين است. بيش از هر زمان شيفته​ام در برابر «تلق» ديگران. گير کرده​ام در ميان هم​خواني​هايي که با ديگرانِ​ خوبِ خلاقِ تاريخ پيدا کرده​ام؛ از «تولستوي» و «شاملو» گرفته تا چه مي​دانم، «ژان پي​پر ژنه» و «شجريان»ها! مي​بينيد «تفاوت ره کز کجاست تا به کجا»؟ اين وسط احساس مي​کنم يک طبع نرم​خويي پيدا کرده​ام براي ديدن اين تجربه​ها؛ مي​بينم، مي​شنوم، مي​خوانم و ... آرام مي​گيرم. انگار دريا آمده باشد پشت پنجره اتاق​ام. اما مي​دانم نوشتن تنها عشق حقيقي و اصيل من در اين دنياست. و من... مي​دانيد؟ چه بگويم؛ «اينک موج سنگين ِ گذرِ زمان است که چون دريايي از پولاد و سنگ در من مي​گذرد». مي​بينيد؟

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی |

مي​نويسم. پاک مي​کنم. سه نقطه مي​گذارم؛ چند خط. به پنجره نگاه مي​کنم. به شب. به ماه. دوباره مي​نويسم. غر مي​زنم. باز مي​ايستم. به تو فکر مي​کنم؛ «بگذار با اسم کوچک صدايت کنم، باشد؟» باشد. پوزخند مي​زنم. ادامه مي​دهم. از خداحافظي​ها مي​نويسم. از رفتن. از شيشه فرودگاه. پاک مي​کنم. به جهان فکر مي​کنم. به مرگ. هوس سيگار مي​کنم. سيگار که نه؛ دست​هايم بوي دود بگيرند کافي​ست. با موهايم بازي​بازي مي​کنم. مي​نويسم. پاک مي​کنم. مي​نويسم. پاک مي​کنم. مي​نويسم. پاک مي​کنم. مي​نويسم. پاک مي​... .


سطري
شطري
شعري
نجوايي يا فريادي گلودر
که به گوشي برسد يا نرسد
و مخاطبي بشنود يا نشنود
و کسي دريابد يا نه



پ.ن: کاش مي​توانستم مثل سابق واژه​هاي ساده را جمع کنم و از خودم بنويسم و از روزهايم. کاش مدام حس نمي​کردم اين روزها، روزهاي مهمي است... .

+ تاريخ ساعت نويسنده گلی |

آدم​هاي لب به خنده باز شده​ي عکس​ها، پسران غريبه با شنيدن صداي تپش؛ حتا نزديک اندازه يک آه، دختران ساده خوشبخت که جيغ مي​کشيد از روي تفنن و بي​دليل، همه​کسان که گم نشده​ايد هيچ گاه در «ويراني»، آهاي همه شما، من گله دارم. 
شما که نمي​دانيد آن آخرين انحناي راه بودن و نبودن را و آن خطوط خراشنده را که اين «عجوزه محتاله رونده» دشنام مي​دهد، آهاي، شما که مي​توانيد بخنديد بي​هراس، من به سوگند، سوگند حيران​ام.
اي ول​شدگان آزاد ابدي، اجدادمان که ميوه يک باغ را چيدند، پس حکايت اين هاويه عفن چيست که شولاوار پوشانده​مان؟ اي شما لعنتي​ها که هيچ زمان خشونت واژه «ضجه» را درک نکرده​ايد؛ چه ضجه نزده​ايد، کو پاسخ؟
آدم​هاي روز درست، غذا درست، خواب درست، شب درست، چرا کابوس​ها هميشه آشفته​گکان را نشانه مي​گيرند؟ آه... شما که هيچ وقت عمق نگاه به طرح حسرت آميخته ما را خيره به چشمان شاد و براق​تان درنمي​يابيد، چه سخني است از عرق​سوز شدن شبانه پوست و هجوم سهمگين واقعيت. چه سخني است از تنهايي سيال بي​حجم.
اي کاش تمام شدن را ياراي سخني بود، هشداري، نوا و آوايي. اي کاش آسايش را به آرزو مي​فروختند. آينده حريص زشت​روي را اي کاش طاقت نيامدن بود. ما؛ «محکوم شدگان به شکنجه​اي مضاعف» را کاشکي، اندکي شجاعت.

پ.ن: خرد و خميرم. داغان. اين بازي تمام شدني نيست؟


+ تاريخ ساعت نويسنده گلی

من از آن اميدِ بي​هوده سخن مي​گويم
که مرگِ نجات​بخشِ شما را
به امروز و فردا مي​افکند:
«-مسافري که به انتظار و اميدش نشسته​ايد
از کجا که هم از آن نيمه​ي راه
بازنگشته باشد؟»*


* ا. بامداد


+ تاريخ ساعت نويسنده گلی |