.jpg)
اساماس ميآيد که داداشِ «شين» مرد. يخ ميکنم.
ميخوابم.
خواب داداشام را ميبينم. گريه ميکند و ليوانهاي شيشهاي را برميدارد و ميکوبد توي سرش. ميترسم. تهِ دلم توي خواب خالي ميشود.
مامان زنگ ميزند. از خواب ميپرم. از بمب حرف ميزند. انفجار. دور و برم را نگاه ميکنم. دنبال داداش ميگردم با ليوانهاي شيشهاي. قطع ميکنم. ميروم در اتاق داداش را باز ميکنم. خواب است. هست. بمب؟
هماهنگ ميکنم با بچهها؛ دستهگل و مسجد. صدايم بياحساس است.
کامنت ميگذارم توي فيسبوک. زير عکسهايي که تگ شدهام. «:))». من که نميخندم؟ من که سکونام و سکوت.
من چقدر، ما چقدر... .
يک روز بيايد، اميد، که خط بين کابوس و صبح، معلوم باشد.
يک روز تسکيندهنده هم لابد بايد باشد جايي براي ما. اين ترکيب تسکيندهنده هم تازه افتاده روي زبانم. بس که ويرجينيا توي «بهسوي فانوس دريايي» ميگويدش و خداي من، الان حتا يادم نميآيد واژه انگليسياش چه بود. مهم هم نيست. لااقل الان مهم نيست؛ وقتي خستهام و الکيالکي دارم مينويسم.
چقدر دلم ميخواست همه چيز را، همه اين جزئيات ريز را که خراشم ميدهند به کسي بگويم. هاه. چند هفته پيش اما، که نشستم روي مبل دفتر خانم روانشناس، ديدم آنقدرها هم دلم نميخواهد اين جزئيات را بلندبلند بگويم. گفت:«چرا مکث ميکني ميان حرفهايت؟» پيچاندمش. ديگر هيچوقت به خانم دکتر سر نزدم. بهانهام اين بود که بيکارم و بيپول. هاه. بهانه.
«پيپر ريوير» يک روز خدا، چندصد سال پيش، داسي ميگيرد دستاش و مادر و خواهر و برادرش را ميکشد. فوکو هم چندين سال بعد با يک عده ديگر مينشينند دور هم در اينباره تحقيق ميکند و حاصلاش ميشود کتابي که ترجمه هم شده. بخشي از کتاب، نوشته پيير است. مدام ميگويد(مينويسد) از يادآوري، از نوشتن اين جزيئات ريز، خجالت ميکشد. تمام اين چند خط را نوشتم که بگويم، با تمام وجودم ميفهمم او چه ميگويد. کلن نوشتهاش شاهکار است. خودش اما؟ خشماش اما؟ نميدانم. چرا ميدانم. جواب خشونت، خشونت نيست. نه جنگ، نه فقر، نه دروغ، نه دزدي، که خشونت کثيفترين پديده موجود در اين جهان است - از نظر منِ الان يعني-.
چقدر خوابم ميآيد. چرا دارم اينها را مينويسم؟
ميخواستم فقط بيايم بگويم يک روز تسکيندهنده هم بايد باشد، جايي. همين. چرا از اينجا سردرآوردم. اين همه جمله؟ چرا؟ چرا مينويسم؟
تمام روز تکرار کردم با خودم که گم شده است، چيزي، جايي، که هيچگاه ديگر، هيچچيز، جاياش را پر نخواهد کرد و خيرهخيره نگاه کردم به دوستام توي آرايشگاه که موهايش را رنگ و مادرش بغلاش ميکرد و خوشحال بودند و ميخنديدند و من خيرهخيره بودم فقط و چنگ ميزدم به اين چند جمله؛ چنگ، جنگ، منگ، انگ؟... .
آمدم خانه؛ کتاب حسين را باز کردم، ديدم نوشته جا مانده است، چيزي، جايي... . نه حسين. گم شده است. جا نمانده. اگر جا مانده بود، اگر ميدانستي کجاست، اگر اصلن ميدانستي چيست، برميگشتي و برش ميداشتي. خب؟
پ.ن: اين پستها، نه يعني باز اينجا مينويسم. اينها يعني سرم باد دارد.
خندهام گرفته از اين همه هيجان. خوشحالم؛ «ماريو بارگاس يوسا»، سرانجام نوبل ادبيات را گرفت. نت چند کلمهاي گودر نتوانست خاليام کند. بايد جايي مينوشتم. مينوشتم که چقدر خوشحالم. که چقدر در اين سالها «جان ناخرسند»م، با واژههاي او آرام گرفته است. که اصلن چقدر عوض شدهام؛ از آن روزي که «سالهاي سگي» را دست گرفتم و پانزدهسالگيام جايي در ميان دنياي تيره و تار، دنياي خشن کتاب گم شد. که چقدر در اين سالها دنبالاش بودهام؛ چه ميگويد، چه مينويسد و ... . که چقدر در اين دنيا همه چيز به دليلي اتفاق ميافتد و من همين اواخر «گفتوگو در کاتدرال» را خواندم؛ کف دستهايم عرق ميکرد و گلويم خشک ميشد از اين همه شباهت که ميان روزهاي ابريِ پر از ظلم تاريخ وجود دارد و معجزه قلم نویسندهاي که اين روايت پر و پيمان را اينقدر محکم و اينقدر خلاقانه نوشته است. که به خاطر وجود همچنين آدمِ باوقار و خوشسيمايي در جهان است و که سرم را بالا ميگرفتم و ميگفتم نقد نوشتن، تخصص ميخواهد و علاوه بر آن وجههاي از جنس هوش، که آدم بتواند نقد مفصلي - «عيش مدام»- را بنويسد و خواننده هي خسته نشود، آدم هي شيفته نويسنده مورد بحث - فلوبر- شود و منتقد؛ توامان. که اصلن انرژي دارم الان که تمام اينها را دارم يکنفس مينويسم. بايد بنويسم. خلاصه اما ميشود کرد؛ دوستدارم اين مرد باهوشِ خوشفکر را که حضورش در تمام روزهاي قدکشيدنام بود و هست؛روزهاي «درک هستی آلوده زمین» شاید، شايد. که اين مرد از جنس ادبيات است و اصيل. که چينهاي دور چشماش را گره ميزنيم به نگاه خندان و فکر تر و تازهاش و نگران نميشويم. مبارک باشد. مبارکمان باشد.
شايد فکر خوبي نباشد. شايد هم باشد. اينجا نمينويسم. تا مدتي لااقل. ننوشتنام به خاطر خستگي نيست يا اين دليلهاي هميشگي وبلاگنويسها. اتفاقن برعکس. نمينويسم تا هر وقت که دستام لرزيد براي نوشتن در اينجا، دلام تنگ شد، يادم باشد که به سي و هشت دقيقه تلفن امشب فکر کنم. آها... همين است. دقيقن. از «ميدان بادهنوشان» استفاده ميکنم تا يادم بماند که فکر کنم به... . من بيست سالهام. راه، احتمالا طولانيست. اما...اما... به قول شاملوي نازنين؛ «زندگي به طرز بيشرمانهاي کوتاه است.» من اين زندگي را هدر، به باد، به آب و به هيچکس نخواهم داد. برويد کنار، کوتولههاي قانع ِ دلخوش؛ ميخواهم فکر کنم.
تا يک هفته يا يک ماه، يا يک سال يا... .
يک خط نوشته بودم که پاک شد. خطابام به خدا بود که فکر کنم خودش خواند و گرفت.
يک عدد ديوان حسين جانِ منزوي، رسيد دستم امشب؛ ناگهاني. مانده بودم که ادامه اين پست را چه بنويسم. گفتم بيا و تو بگو:
«آزردهام، آزردهام از اين عمر نفسگير
اين تهمتآلوده به بدنامي و تحقير
....
گفتم چه به هنگامي و هنگامه نه در کار
دير آمدي اما تو هم اي نابترين دير!»
نگاه ميکنم. به اين سرعت کندِ اينترنت. به اينکه گودر هم بالا نميآيد و حال فيلترشکن نيست حتي. ترجيح ميدهم بروم سراغ قسمت ديويدي بعدي اين سريال جديد. حسين منزوي هم آن کنار هر از گاهي زمزمه کند «چه به هنگامي و هنگامه نه در کار» و من نفسم بند بيايد... و جهان سوم شايد جايي است که پاي آدمهايش خسته است. خيلي هم. نگاه ميکنند فقط.

*تبصره: در مقابل تمام جملههاي پاراگراف اول که کليست، يک «من فکر ميکنم» به قرينه معنوي حذف شده؛ ادعايي نيست و به طبع، سرزنشي هم در مقابل. کلن تنها ارزش اين نوشته براي روشن کردن ذهن خود نويسنده است.
يعني به فرض که انسان، يا ذهن انسان يک تلق است و وظيفهاش عبور ِ حضور هر آنچه در اطراف وجود دارد. بعضي آدمها اين فرآيند را تنها با «رد کردن» ميگذراند؛ بيتغيير. يعني آن حضور ِ مرئي يا نامرئي، همانطور که بود به جهان بازگردانده ميشود يا به انباري ذهن فرد سپرده. حالا آدمهاي ديگري وجود دارند که اجازه عبور ِ خالي به پديدهها نميدهند. موزوناش ميکنند، ميشود شعر. پر و بالاش ميدهند و آدمهايي در شهرِ ذهنشان ميسازند و اسماش را ميگذارند داستان، رمان، نوول، هر چه. موسيقي مينويسند، نتها روي هم قطار ميشوند تا حضور ِ فرضن «شکست عشقي» يا اصلن بگيريم يک «بياحساسي مفرط» يا «خلا» يک موزيسين را ترجمه کنند به زبان ذهني -تلقي- آن هنرمند دلشکسته يا دلخسته. بعد آدمهايي پيدا ميشوند در شرايط مشابه که خودشان توانايي اين تبديل را ندارند و شيفته آن آهنگ ميشوند. و هميشه داستانِ هنر سر کشف هارموني خوشايندي براي آن ثانيههاي عبور بوده؛ هارموني واژهها، هارموني نتها، هارموني رنگ و بوم، هارموني تراش سنگ و ... .
آشفتگي ذهن من، اين روزها بر سر همين است. بيش از هر زمان شيفتهام در برابر «تلق» ديگران. گير کردهام در ميان همخوانيهايي که با ديگرانِ خوبِ خلاقِ تاريخ پيدا کردهام؛ از «تولستوي» و «شاملو» گرفته تا چه ميدانم، «ژان پيپر ژنه» و «شجريان»ها! ميبينيد «تفاوت ره کز کجاست تا به کجا»؟ اين وسط احساس ميکنم يک طبع نرمخويي پيدا کردهام براي ديدن اين تجربهها؛ ميبينم، ميشنوم، ميخوانم و ... آرام ميگيرم. انگار دريا آمده باشد پشت پنجره اتاقام. اما ميدانم نوشتن تنها عشق حقيقي و اصيل من در اين دنياست. و من... ميدانيد؟ چه بگويم؛ «اينک موج سنگين ِ گذرِ زمان است که چون دريايي از پولاد و سنگ در من ميگذرد». ميبينيد؟
مينويسم. پاک ميکنم. سه نقطه ميگذارم؛ چند خط. به پنجره نگاه ميکنم. به شب. به ماه. دوباره مينويسم. غر ميزنم. باز ميايستم. به تو فکر ميکنم؛ «بگذار با اسم کوچک صدايت کنم، باشد؟» باشد. پوزخند ميزنم. ادامه ميدهم. از خداحافظيها مينويسم. از رفتن. از شيشه فرودگاه. پاک ميکنم. به جهان فکر ميکنم. به مرگ. هوس سيگار ميکنم. سيگار که نه؛ دستهايم بوي دود بگيرند کافيست. با موهايم بازيبازي ميکنم. مينويسم. پاک ميکنم. مينويسم. پاک ميکنم. مينويسم. پاک ميکنم. مينويسم. پاک مي... .
آدمهاي لب به خنده باز شدهي عکسها، پسران غريبه با شنيدن صداي تپش؛ حتا نزديک اندازه يک آه، دختران ساده خوشبخت که جيغ ميکشيد از روي تفنن و بيدليل، همهکسان که گم نشدهايد هيچ گاه در «ويراني»، آهاي همه شما، من گله دارم.
شما که نميدانيد آن آخرين انحناي راه بودن و نبودن را و آن خطوط خراشنده را که اين «عجوزه محتاله رونده» دشنام ميدهد، آهاي، شما که ميتوانيد بخنديد بيهراس، من به سوگند، سوگند حيرانام.
اي ولشدگان آزاد ابدي، اجدادمان که ميوه يک باغ را چيدند، پس حکايت اين هاويه عفن چيست که شولاوار پوشاندهمان؟ اي شما لعنتيها که هيچ زمان خشونت واژه «ضجه» را درک نکردهايد؛ چه ضجه نزدهايد، کو پاسخ؟
آدمهاي روز درست، غذا درست، خواب درست، شب درست، چرا کابوسها هميشه آشفتهگکان را نشانه ميگيرند؟ آه... شما که هيچ وقت عمق نگاه به طرح حسرت آميخته ما را خيره به چشمان شاد و براقتان درنمييابيد، چه سخني است از عرقسوز شدن شبانه پوست و هجوم سهمگين واقعيت. چه سخني است از تنهايي سيال بيحجم.
اي کاش تمام شدن را ياراي سخني بود، هشداري، نوا و آوايي. اي کاش آسايش را به آرزو ميفروختند. آينده حريص زشتروي را اي کاش طاقت نيامدن بود. ما؛ «محکوم شدگان به شکنجهاي مضاعف» را کاشکي، اندکي شجاعت.
پ.ن: خرد و خميرم. داغان. اين بازي تمام شدني نيست؟
من از آن اميدِ بيهوده سخن ميگويم
که مرگِ نجاتبخشِ شما را
به امروز و فردا ميافکند:
«-مسافري که به انتظار و اميدش نشستهايد
از کجا که هم از آن نيمهي راه
بازنگشته باشد؟»*
* ا. بامداد